علی کوچولوی ماعلی کوچولوی ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

تنها بهانه برای بودنم

بدون عنوان

سلام نفسی... خوبی فدات شم؟؟؟ دلم برات از قلب مورچه هم کوچولوتر شده بذار اول یه دل سیر گریه کنم بعد بگم چرااااااااا... مامان 5شنبه میاد پیشت ولی منو نمیارههههه آی امان از دست این درس که نمیذاره من از جام تکون بخورمو بهانه ی خوبی واسه بقیست... بالاخره میاد اونروزی که فاصله ها برداشته بشن،انشاالله... مراقب خودت باشم فندقم دوست دارم خیلی زیااااااااااد ...
12 آذر 1392

علی و عکساش

بالاخره بعد از مدتها فرصت کردم بیام و چند تا عکس از علی بزارم اما بعد از کلی التماس به جیگرم تا اجازه بده و نیم ساعت بخوابه.امیدوارم فرصت بشه تا از تغییرات این چند وقت هم بنویسم وقتی علی کوچولو شیر میخورد  علی روی تشک تعویضش آماده برای شستشو علی آقای گرمایی قربونت برم که داری تلاش میکنی تا پسمومکت رو بگیری تو دهنت علی در حال تمرین برای غلت زدن(نمیدونین چه کیفی هم میکرد این مدلی) مامانی ببین کاپشن شلوار جدیدم قشنگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (  این پیغام از طرف مامان سارا واسه مامانی علی ) راستی اینم شارلوت شکلاتی که واسه تولد نیم سالگی پارسا درستیده بودم که بسیار خوشمزه بود و د...
9 آذر 1392

دلتنگی

سلام نفسی دلمون برات حسابی تنگ شده عزیزم ماشاالله چقدر بزرگ و شیرین و خوردنی شدیییی هرروزمون رو با نگاه کردن به عکسای قشنگت که مامانت زحمت میکشه میذاره اینجا میگذرونیم،آخه چاره ی دیگه ای نداریم باباجون هم بهت سلام میکنه و جویای حالته و دلش برات تنگ شده مامانی هم همینطور و دلتنگته باباجون که مارو نمیاره پس تو مامان و اذیت کن تا مجبور بشه بیاد اینجا (یکم که بگذره خودم بهت یاد میدم چطوری مامانتو راضی کنی بیاین تبریز ) عزیزم امیدواریم که هرچه زودتر ببینیمت. بوووووووووس یه عالمههههه بغل ...
26 آبان 1392

علی قشنگم

  علی قشنگم این عکس رو مخصوص مامانی انداخته برای همین داره براش میخنده دستت درد نکنه مامانی با این لباس قشنگی که برا علی بافتی   ...
25 آبان 1392

این روزهای ما

مسافر کوچولوی من پسر قشنگم اومدم که برات از عشقی بنویسم که همه وجودم رو در بر گرفته. از اینکه  چقدر دوستت دارم لحظه لحظه زندگیم رنگ و وارنگ شدن از وجود زیبای تو دائم کارم شده تماشا کردن صورت قشنگت و حرف زدن باهات شما هم با دقت نگاهم میکنی و با چشمات جوابم رو میدی اصلا نمیتونم هیچ کار دیگه ای انجام بدم  چون فقط دوست دارم کنارت بشینم و نگات بکنم وقتی هم که میرم سراغ کاری  ، هزار بار برمیگردم  و بهت سر میزنم وقتی که از دل درد به خودت میپیچی و گریه میکنی منم گریه میکنم کاش هر چه زودتر این دل دردای لعنتی دست از سر پسرم بردارن وقتی میخوای پستونکت رو بگیری انقدر ادا در میاری و دهنت رو باز...
19 آبان 1392

مادر و پسر تنها

سلااااااااااااااااااااااااام ما اومدییییییییییییییییییییییییم یک عدد مادر و پسر خواب آلوووووووووووووووو زندگی بدون کمک  شروع شده البته انقدرا هم  سخت نیست لااقل تا حالا که اینطور بوده دلمون واسه مامانی و بابا جون و خاله سحر تنگ شده اما چاره چیه ابنم چند تا عکس خوکشل واسه مامانی خوکشل   ...
15 آبان 1392

دوری

سلام بند دل خاله الان که دارم مینویسم 5 روز که رفتی خونه ی خودتون.5 روزه که دیگه اینجا نیستی تا باهات بازی کنم، تا تو بغلم بگیرمتو با هم قدم بزنیم،تا ... خیلی سخته.خیلی خیلی خیلی سخته. امروز مامان و بابا برگشتن و حالا تو هم پیش بابا و مامانتی. عزییییییییییزم ایشالا که خوش باشیییییی خاله فدات شههههههههه ...
14 آبان 1392

بالاخره

سلام نفس خاله الان که دارم واست مینویسم تقریبا یه ماهی هست که تو اومدی تبریز و پیش ما بودی ولی بالاخره رسید اونی که ازش میترسیدم.فردا تو و مامان سارا به همراه بابایی و مامانی عازم تهران هستین و من میمونم با دلتنگی دوری از تو.خیلی بهت عادت کردم و جدا شدن خیلی سخته ولی خوب چاره ای نیست و زود یا دیر باید میرفتی خونه ی خودتون تا شیطونیاتو شروع کنی. ماشالا از دیروز تا الان انقدر شیرین شدییییییییییی که نگووووووووووو.فقط میخوام یه لقمه ی چپت کنم اما اشکالی نداره.هرجوری هست بالاخره میام پیشت و تو هم باز میای اینجا و انقدر شیطونی خواهی کرد که حد نداشته باشه دوست دارم خیلیییییییییییی زیااااد یکی یدونه ی خالهههههههه ...
9 آبان 1392